تبليغاتX
دفتر یادداشت

انا لله وانا اليه راجعون

 حیف!

می دانم که دیگر

بر نمی داری از این خواب گران سر

تا ببینی خوردسال سالخورد خویش را

که این زمان

چندان شجاعت یافته است

تا بگوید

(((راست می گفتی پدر)))

وفات روز چهار شنبه ۲۲/۹/۱۳۸۵

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:21 توسط کریم |

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

 

در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست

 

بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود

 

خودفروشان را به كوي مي فروشان راه نيست

 

بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است

 

ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست.

خداحافظ ، از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قــــلـــبــمــو کــه دادم بــه تـــو دیـگـه بــایــد پــس بــگـیــرم

مـونـدن هـرگـز                خــــــداحـــافـــظ

دیگـه مـیـرم ، اگه یه روز دردای دنـیا بـریـزه تـو قـلـب من

سـتــاره هــا خــامــوش بــــشـــن تـــو آســــمـــون شـــب من

مــن مـی مـیرم               دیـــگـه مــــیـرم

دل می سوزه ، ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قـفس باشم

هـــــیـچـی نــمـونـــده از دلــم خــاکـــســـــتــــر رو اتـــیــشــم

ریـــزه ریـــزه               دل مــی ســـوزه

خـسـته شدم ، دلـم گرفـته این روزا غـم خونه کرده تـو صدام

بــارون غــصـه انــــگــاری مـی بـــــاره تــــو تــــرانــه هـام

عــاشــق بـودم               خــــســتــه شـــدم

 

د ل  بــــــیـا بــــــریـــم         از عـشـق دیـگـه نگیم

درده عشقی که کشیدیم         جز خدا به کسی نگیم

 

خـــداحــافـــظ ، دیـگـه رفــتم ، پـایـان ثــانـیـه مــنـم

هـر جـایی سـاعت بـــبـیـنـم عقـربه هاشو می شکـنم

حـتـی نـشـد واسـه یــه بـار من بــدیــاتــو خـوب کنم

خورشید کشتم که دیگه ، خودم به جات غروب کـنم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 20:28 توسط کریم |

بمیرید

بمیرید

در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید ,همه روح پذیرید

بمیرید

بمیرید

وز این مرگ نترسید

کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید

بمیرید

بمیرید

وز این نفس ببرید

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید

بمیرید

وز این ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید

خموشید

خموشی دم مرگ است

هم از زندگی از معجزه خاموش نفیرید

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:42 توسط کریم |

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو شد لبريز از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل ياد تو در خشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي

از اين عشق حذر کن

لحظه ايي چند بر اين آب نظر کن

آب ايينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق!؟ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من  به تمناي تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو اما بچه حالي من از آن کوچه گذشتم

 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 20:17 توسط کریم |

 

                     

عجب حکایتی دارد این دل

                                                        

 

امیدوارم که همیشه موفق باشی

تو اولین و آخرین گناهم بودی تو هم شکستی و رفتی

رنگین کمان شدی در آبادی عشقم ترانه ای گشتی و

سکوت را به من هدیه دادی کنون جای تو خالیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 21:0 توسط کریم |

 خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو

بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که

فکرمي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت روبه خاطريه نفربشکني،      

بعد بفهمي دوستت نداره...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطريه نفر از دست بدي، اما

اون بگه: ديگه نمي خوام 

           

*********************************************************

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر پسري عاشق شد چه کند؟          

من هم زيرآن نوشتم : بايد صبر کند براي بار دوم که ازآنجا گذرکردم

زيرنوشته ي من کسي نوشته بود:

اگر صبرنداشته باشد چه کند؟ 

من هم با بی حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست

براي بار سوم که از آنجا عبورمي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من

نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ پسري را مرده يافتم


اگه گفتين اين منم؟؟ 

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 18:58 توسط کریم |

ناصحی گفت مرا" با دگران راز مکن

گفتمش با که بگویم گفت لب باز مکن

گفتم این درد مرا می کشد و می سوزم

گفت از درد بمیر و غمت ابراز مکن....

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند يک جا

 به کجا؟

 معلوم است

به در خانه ي تو

دل من عادت داشت

 که بماند آن جا

پشت يک پرده تور

 که تو هرروز آن را

 به کناري بزني

 دل من ساکن ديوارو دري

 که تو هرروز از آن مي گذري

 دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغچه بود

که توهر روز به آن مي نگري

 دل من راديدي؟

ساکن کوی تو بود

 

   يادت هست؟

 

بگو كدامين شاخه گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم كه وجودت سرچشمه عطر تمامي گلهاست، قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد

آهنگ غريب روزگارم غمي در انتهاي سينه دارم
عشق آن نيست که يک دل به يار دهي عشق آنست که صد دل به يک يار دهي
نواز شکرانه پرتو ميباريد دير زماني صدف آفتابي اندام تو را دوست داشته ام تا به آنجا که بيانگارم دارنده دنيايي ام از کوه ها براي تو گلهاي شاد مياورم سنبل آبي فندق تاري و سبد هاي وحشي بوسه ميخواهم با تو آن کنم که بهار مي کند با همه گيلاس بنان

عاشقم من عاشقي بي قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در سر ندارم من به لبخندي از تو خرسندم مهر تو اي مه آرزومندم.
هر جا سفر کردم تو همسفرم بودي وز هر طرف رفتم تو راهبرم بودي با هر که سخن گفتم پاسخ زتو شنيدم به هر که نظر کردم تو در نظرم بودي در خنده ي من چون ناز در کنج لبم خفتي در گريه من چون اشک در چشم ترم بودي

وقتي كه گريه مي كنم تو را در ميان اشكهايم ميبينم ولي اشكهايم را پاك ميكنم تا كسي تو را نبيند
حرفي را بزن كه بتواني آن را بنويسي چيزي را بنويس كه بتواني زير آن را امضا كني چيزي را امضا كن كه بتواني به پایش بایستی ----------------------------- اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لااقل بزرگترين غمم باش هرچه هستي هميشه بهترين باش چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطراتم ،بهترين باش ------------------------- ازم پرسيد ي: مرا بيشتر دوست داري يا زندگيت را ؟ گفتم : زندگيم را . قهر كردي و رفتي ؛ اما نمي دانستي كه خودت همه زندگي من هستي

اي تنها هم آغوش من بيا که احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بو سه اي نفروخته ام ، بيا که ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم ميگذاري از فرط لذت قطره هاي اشک بر گونه هايت بدرخشد ميخواهم با اشکهايت بر تمام احساسم بوسه زني ميخواهم اشکهايت تمام روحم را خيس کنند، بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام، بيا اي تنها هم آغوش من، بيا... کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
به خاطر تو مي نويسم ، به خاطر تو مي خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويي که شدي همه چيزم ، دوست دارم هميشه بامن باشي . نمي دوني چقدر دوستت دارم ، به خدا نمي دوني ، اگه مي دونستي . . . . . .

زندگي چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشداگرگل چيديم عطروخارو گل و برگ همه همسايه ديواربه ديوارهمند واي اگه کسي دستتو بگيره من پيش کي فرياد بزنم زندگيمو گرفتن اگه يه روز سرت رو شونه کسي باشه من به کي بگم دارم ميميرم اگه يه روز نگات تو نگاه کسي باشه به کي بگم که خورشيدمو گرفتن اگه با تو نباشم به کي بگم که نهايت عجزم به کي بگم همه عشق من نصيب کس ديگه هستش کمرم داره ميشکنه به کي بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمي دونه هيچ کس مثل من دوسش نداره هنوزم اين افکار داره ديوونه ام ميکنه وقتي اين قضيه که ديگه دوسم نداري . واي....

تو رفتي رد پايت در دلم ماند شکوه خنده هايت در دلم ماند دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرايت در دلم ماند شريک دردهايم تو بودي اما غم بي انتهايت در دلم ماند هزار و يک شبم چون باد بگذشت طنين قصه هايت در دلم ماند
گفتي تا آخر دنيا با تو هستم ،حالا مي فهمم که چرا همش ميگفتي دنيا دو روزه ---------------------------- تو يه لحظه مي شه يكي رو خورد كرد تو يه ساعت ميشه يكي رو دوست داشت اما يك عمر طول ميكشه تا بتوني يكي رو فراموش كني
تموم فال هاي دنيا هم که بگن نمياي ،من چشم از جاده برنمي دارم من مي دونم که يه روزي حتي اگه منم نباشم تو مياي
عشق جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي ؛ اما دوست داشتن ، پيوندي است خود آگاه ،آرزوي بصيرت روشن و زلال........ . 

عشق يعنی سوختن يا ساختن عشق يعنی زندگی را باختن عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب

آرامگاه عشق


اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............

عشق یعنی مستی دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق زندگی را باختن یعنی
منو از خودم گرفتی / به آینه سپردی دلبستگی هامو ازم گرفتی / غرورمو شکستی آینه رو شکستم / تصویری از تو دیدم تصویری از دیروز و امروز/ تصویری از فردای تو

اگر من شاعرم شعرم تو هستي اگر من ماهرم مهرم تو هستي اگر من عاشقم عشقم تو هستی مي نويسم خاطرات دختر افسانه را تاببيند سرگذشت يك نفر ديوانه را اگر صدبار مرا از خود براني دوست دارم به زندان حقارت هم كشاني دوست دارم گلي گم كرده ام در باغ هستي گلم پيدا شده آن هم تو هستی چشمام وقتی زيباست که پر از اشک باشه اشک وقتی زيباست که برای عشق باشه عشق وقتی زيباست که برای تو باشه تو وقتی زيبايی که برای من باشی
آه من می دانم این افسانه دیگر نمی شود من می دانم زمین دیگر ایمن نیست تو باش بمان آواز بخوان ...

آی پرندهء مهربان برای حرمت پرواز حتی اگر می توانی آسمانت را عوض کن
خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی با من بی کـَسو غريب ،يه روزی هم قـَسَم بشی اصلا نمی اُومد بـِهـِت که عشقو حتی بشناسی اما ديدم که مثل تو ،عاشق نميشه هيچ کـَسی شبهای درازيست که در خلوت دل بيدارم در بَزم غريبانه ای از عشق تو دعوت دارم
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي

به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .

زندگی چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم از یاده همه رفته سردرگم و آشفته
و اميد به آن دارم كه فرياد خفته در سكوتم را در روز زمان برآورم و صيحه جان را سرود كنم و با آهنگ جانم فرياد زنم قاصدك وجودم دوستت دارم
و اميد به آن دارم كه فرياد خفته در سكوتم را در روز زمان برآورم و صيحه جان را سرود كنم و با آهنگ جانم فرياد زنم قاصدك وجودم دوستت دارم

روزی که تو رفتی انگار اشکی شدم از گونه چکیدم آن روز دگر بغض تب آلوده شدم سینه دریدم روزی که تو رفتی انگار که رسوا شدم از یار بریدم آن روز دگر دلشده زاری شدم و خواب ندیدم روزی که تو رفتی انگار که بلبل شدم از باغ پریدم آن روز دگر صیحه مستانه شدم عرش بدیدم روزی که تو رفتی انگار که نوری شدم از خانه رمیدم آن روز دگر شعله خاموش شدم، رفت پدیدم روزی که تو رفتی انگار که نعشی شدم از جان برهیدم

کنار دریا می نشینم و به زلالی آن می اندیشم و لحظه ای کنارش می ایستم و نگاهی حسرت آمیز به آن می کنم و بعد پیامی به آن می دهم که برایت بیاورد چرا که می دانم تمام زلالی ها به تو ختم میشود

 به قلب پاکت می نویسم قصه عشق را تا بدانی صداقتی که در چشمان تو دیدم عاشقم کرد و عاشقانه فریاد می زنم دوستت دارم

هرگز تورو فراموش نخواهم کرد حتی اگر ما رو از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو رو دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مزحگمات اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود

دوستت دارم در يك روز بهاري زير بارش باران در كنار رودي و منظره زيباتر از آن گل هاي ياس و سفيد در بستر جنگل سبز و زندگي در كنار تو باشم و دستانم را دور گردنت حلقه كنم و سر در آغوشت نهانم تا قلبم آرام گيرد و تو با دستان پر مهر و محبت نوازشم كني و آن لحظه با صداي بلند فرياد بزنم كه دوستت دارم

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم تو كيستي كه من از موج يك تبسم تو بسان قايق سرگشته روي گردابم

در باب دوست داشتن انگاری خطرناکتر از انگار کفایت نیست باغ چون به کفایت خویش بیاندیشد باغچه می شود و باغچه یک گلدان گل شمعدانی مهربان اما تنها و غم افزا در باب دوست داشتن چیزی نفرت انگیز تر از کفایت نیست

امدی ، رفت ز دل صبر و قرارم ، بنشین بنشین تا به خود اید دل زارم ، بنشین دل و دین بردی و اکنون پی جان امده ای بنشن ، تا به تو ، ان هم بسپارم ، بنشین

گفتی که: می بوسم تو را، گفتم: تمنا می کنم
گفتی: اگر بيند کسی، گفتم: که حاشا می کنم

گفتی: ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم: که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی: چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم: که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی: اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو؟ا
گفتم: که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی: اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم؟ا
گفتم: ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:35 توسط کریم |

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده...

نگو اين دل دوری عشقتو باور کرده..

دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن..

همه آرزوهام با رفتن تو مردن..

حالا من يه ارزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تو رو ببينه....

واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا می دم..

آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم...

توی هفتا اسمون تو تک ستاره منی..

به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم....

حالا من يه ارزو دارم تو سينه..

که دوباره چشم من تو رو ببينه

تو همان عابري هستي كه خزان دلم را با گامهايت بهار عشق كردي

تو تكرار باراني ونگاهت تابلوي قشنگ شبي زيباست كه مرا مي خواند

دلم آوارۀ توست

 

  گاهي مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کسي مي گويد؟

                         آن زمان که خبر مرگ مرا از کسي مي شنوي!

             روي تو را کاشکي مي ديدم.

                                شانه بالازدنت را

                                                 بي قيد تکان دادن دستت!

                                                                  که مهم نيست زياد

        ....

  و تکان دادن سر را که عجب!

                 عاقبت مرد! افسوس!

                 کاشکي مي ديدم ...

  من به خود مي گويم چه کسي باور خواهدکردکه امروزصيد اين تور منم 

 عاقبت نام من هم بر روي سنگ سياه حک شد

                                   خرمن جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

 

 دل من ميسوزد

 كه قناري ها را پر بستند

 كه پر پاك پرستوها را بشكستند                   

 و كبوتر ها را

 آه كبوتر ها را ..

 دل من در دل شب

 خواب پروانه شده ميبيند

 مهر در صبحدمان داس بدست

 خرمن خواب مرا ميچيند

 واي باران ، باران ،

 شيشه پنجره را باران شست.

 از دل من اما ،

 چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 آسمان سربي رنگ ..

 من درون فقس سرد اتاقم دلتنگ

 مي پرد مرغ نگاهم تا دور

 واي ، باران ، باران ،

 پر مرغان نگاهم را شست ..

 (حميد مصدق )

شاخه ای تكيده؛ گل اركيده؛‌ با چشمای خسته؛‌ لب های بسته

غم توی چشماش آروم نشسته ؛‌ شكوفه ی شاديش از هم گسسته آه...

آشنای درده ؛‌خورشيدش سرده ؛‌ تو قلب سردش غم لونه كرده

مهتاب عمرش در پشت پرده؛‌ هر ماه سالش پاييز سرده آه...

دستای ظريفش تو دست مادر؛ پيكر نحيفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره

سايه ی سياهی رو بخت شومش؛ اركيده تنهاست زير هجومش طوفان درد پايون نداره

دست من و تو ميتونه باهم قصری بسازه با رنگ شبنم

شكوفه ای كه غمگين و سرده؛ گل اركيدست؛‌نميره كم كم

بيا نذاريم؛ گل اركيده؛‌ گلی كه چهرش؛ پاك و سپيده

كه توی پاييز شاخه ی بيده؛ بهار نديده؛‌ بميره كم كم ...


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 13:50 توسط کریم |

 ((روز پدر در نبود پدر))

 تو اتاق نشسته بودم بد جوري بغض گلومو مي فشرد

 آخه روز پدر بود اما بابا نبود . مثل هميشه چند دقيقه اي

 با قاب عكسش درد دل مي كردم.

 بابا سلام روزت مبارك ٬ مي خوام بيام پيشت .

 چي دوست داري تا همونو برات بگيرم ٬ مي خوام هديه ام تك باشه.

 بابا مي خوام بدوني كه چقدر دوستت دارم به خدا قسم اگه مي شد

 خودم پيش مرگت مي شدم. راستي بابا نمي دونم چرا امروز

 ياد يكي از حرف هات افتادم ٬ يادت هست دقيقاً اون روز  ٬ روز پدر بود

 موقه اي كه هديه هامون رو بهت داديم مارو بوسيدي وگفتي:

 كاشكي آرزوم برآورده بشه وزودتر از شما بميرم .

 مي گفتم : واسه چي؟

 مي گفتي : از قديم گفتن: داغ عزيزترين كس رو ديدن سخته .

 مگه تو عزيز ما نبودي ٬ پس پر پر شدن تو هم در مقابل چشمان ما

 سخت بود .

 از اين حرفت هشت سالي هست كه مي گذره وتازه مي فهمم

 كه چرا تو كتاب فارسي كلاس اول مردن رو بهمون ياد ندادن .

 شايد مي دونستن بعضي واژه ها مثل درد كشيدنيست ٬ نه نوشتني

 وتو اولين كسي بودي كه پس از ده سال زندگي

 معني اين واژۀ سخت رو به من فهماندي

 كه مردن چه واژه پرغصه و پر قصه ايست .

 بابا از اين حرفا بگذريم ديگه كي برامون جاتُ پر مي كنه .

 كي رو بابا صدا كنم

 ديگه شكايت پسر همسايه رو كه توي بازي 

 كلاه سر مون مي ذاشت رو به كي بگيم ٬ كي ديگه باباي من و سعيدِ .

 بابا سپيدۀ يكي يكدونۀ تو بد جوري تنهاست 

 غم بي پدري داره كلافش مي كنه .

 درسته كه مامان برامون هچي كم نمي ذاره

 ولي هر گلي بوي خودش رو داره .

 شايد بگي شما كه بيشتر پيش مامانتون بودين

 ولي نه بابا درسته كه اينطور بود ومن و سعيد 

 هفته اي دوبار شما رو مي ديديم ولي هر چي بود

 يه اميدي داشتيم و مي دونستيم كه يه بابايي هم تو اين شهر هست كه

 اسمش به عنوان پدر تو شناسنامۀ ما ثبت شده .

 بابا اين همه باهات صحبت كردم ولي نگفتي چي دوست داري برات بيارم

 حتماً مثل هميشه مي گي  (( گل ياس ))

  در همون لحظه بوي گل ياس تمام اتاق رو پر كرده بود .

 اشك تو چشمام جمع شد و فهميدم كه بابا جوابم رو داد ولي

 به خداي خودم گفتم: مي شد منم مثل دختراي ديگه

 هديه ام هر چي باشه.

  به جز چند شاخه گل ياس و يه شيشه گلاب

                  

                         

                        ناديا بهوندي ۱۷ ساله     

 

                 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:10 توسط کریم |

 

غمم آن نيست كه در سفره كمي نان دارم

به صميميت دستان تو ايمان دارم

سالها سال دلم شاهد يك موج نبود

اينك از بر كت چشمان تو طوفان دارم 

 اين دل مسكين من تكيه به ديوار تو زد

به چه زيبا پناهي به دل حيران دارم

بپذير ارادتم را اي همه مقصود من

تو نهايت وصالي كه ز پيمان دارم

تقديم به آقا امام زمان(عج)

 

 دايرۀ دهن بازي است اين كشور كه خون آبۀ چشم مردمانش

 سر سبزي طبيعت وسفيدي ذات صليب استصلاب مسيح

 به دست غدّار و بي رحم طبيعت٬را نيز سرخ گون كرده است.

جاويد باد لاله سرخ بيابان حوادث

هلال احمر وصليب سرخ

تقديم به امدادگران عزيز و فداكار

سجاد عچرش زاده ۱۹ سال

 

                                          

 

دلم ديوانه وبي تاب است

دلم خشك وبي آب است

دلم كم كم زرد رنگ گشت

دلم تيره وكور رنگ گشت

دلم شده همچون درختي بي برگ

تك وتنها نشسته به انتظار مرگ

رسول زراء نژاديان ۲۴ ساله

 

                                              ديروز تمام بغچه هايم

                                            سوراخ وپاره پاره بودند

                                            تو پيراهنت را پاره

                                            و بغچه هايم را وصله زدي

                                            تا بخندم و تو

                                            براي من شاد باشي

                                           شيرين شريفات ۲۰ ساله

 

من ديگه نمي گريم براي خندۀ ابليس

كه توعاشق من بودي بلند مي گفتي بگريس

من ديگه نمي گريم براي آخرين خنده

به قلب من رجوع كردي كه اين خود آخرين درده

من ديگه نمي رويَم براي رستني ديگر

كه اين رستن چه حاصل بود براي رفتني ديگر

من ديگه نمي بوسم همان دستان زيبا را

كه چون محتاج دل شد ٬ يافت خدا را

من ديگه نمي بينم همان عشق مقدس را

كه او آمد همان عفريت برد عشق من را

منورعُبيدي۱۷ ساله

 

                         در درياي بي انتها

                         سوار قايق چوبي

                         وموج مرا

                         كه نمي دانم كجاست مي كشاند

                         ولي ميدانم كه هيچ گاه ٬ به مقصدنمي رسم

                         چون در درياي غم شناورم

                                        راضيه حيدري ۱۸ ساله

             

                                     

            

                         ((ستون عشق))

 من بدون عشق مي ميرم و عشق ٬ بدون من

 در گذرگاه اميد لحظه ها با من سپري

 ومن با تيك تيك ثانيه هايش سپري مي شوم

 واژه ها در سطر جملات با من هماهنگ وكلمات 

 با وجود من ٬ بخش پذير مي گردند.

 امتداد تمام راه هاي بي پايان در تكه كلام به تو مي انديشم ختم.

 وتكه كلام در چهره هاي نا اميدي وبي عشق غرق.

 با جزء جزء حرف هايم ٬ نوازش ها را به آغوش مي كشم و همگي را

 در يك جادۀ بي برگشت رها مي كنم.

 وطناب گسيخته ٬ به پاي دياري به نام ((عشق)) مي تازم

 وتمامي آنها را در فرياد بي كسي تنها مي گذارم ٬ به حال خود.

تا خويشتن را بدون او ٬ و او را بدون خويشتن بيابم... .

                                           مريم آلبوغبيش ۱۸ ساله  

                   

                                       ((بي دلان))

 از عشق تا طلوع دل انگيز خسته اند

 درسايۀ سكوت وسياهي نشسته اند

 عريان به دست باد به تاراج مي روند

 مانند گيسوان پريشان شكسته اند

فردا به سمت پنجره هايشان نمي وزد

در را به روي نور وخدا سخت بسته اند

آنان كه آب كوثرحق را چشيده اند

از دام آب ودانه شيطان گسسته اند

با عشق رو برو شديد اي زمينيان

باور كنيد پنجره ها را نبسته اند

مرضيه جعفري ۱۹ ساله

              

اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم وداند دل من

تقديم با آقا آمام زمان (عج)

محمد عبود زاده  ۱۷ ساله 

 

  كاش مي شد زندگي آهنگ دلنشين مي نواخت

 كاش مي شد به انتظار لحظه اي به ياد ماندني بود

 كاش مي شد در اين گرماي سوزان آسمان باران مي باريد

 كاش مي شد هر گز كوله بار سفر را نمي بستم

 كاش مي شد دفتر خاك خورده خاطراتم پاره نمي شد

 كاش مي شد ميان بهت وناباوري رهايم نمي كردي

 كاش مي شد زمان با دستي نامرئي مرا از تو جدا نمي كرد

 كاش مي شد عمر قلم به پايان نمي رسيد

 كاش مي شد پائيز زرد غم انگيز نبود

 كاش مي شد چشمانت جاي آسمان بود

 كاش مي شد قايق كوچكم نمي شكست

 كاش مي شد كشتي خليج بودي

 بيا كه منتظر تو هستم بيا قدم در ساحل زيباي مهر و محبت بگذاريم 

 پس بيا

                                                  حميد رمضاني ۲۸ ساله

      

                                 ((در افسون يك شعر))

 آسمان را رنگ خواهم كرد

 در آغاز يك صبح سپيد

دستبند حلقه خورشيد را خواهم ربود

و به سمساري خاموش سحر خواهم فروخت

گوشوارۀ صداي آبي امواج را

هديه خواهم كرد

بر حلقوم اين چاه سكوت

باز يك اسطوره

در صف اساطير جهان خواهم نوشت

دستي همجنس نياز

از جنس دستان بشر خواهم خريد

بي صدا زانكه در اين شهر شلوغ

دست تنهاي من است

هم صدا ٬ من

دست تنهاي تو را خواهم خريد

فاطمه موسوي ۲۴ ساله

 

                                                      ((واي از بي كسي))

  داشتن همه كس و بازم بي كسي ٬

 چه بگم از كجا بگم ٬ از اين زمون نا زمون

 يه زموني عشق حرمتي داشت

 واسه هر كسي بيشترين قيمتي داشت

 نبودند عاشق ومعشوق دوتا آدماي معمولي

 هر كدومشون يه جوري خوي فرشته داشت

 واسه همديگه جون مي دادند كسي خبر نداشت

 پاي مردي كه مي افتاد عاشق از جونش مايه مي ذاشت

 نبود مثل حالا كفشش ور بچينه ٬ راهش كج بكنه

 اون زمونا كه عشق قشنگ ترين محفل داشت

 بي وفايي معني معصيت داشت

 مثل حالا قرن سي دي بي معرفتي اعتبار نداشت

 خلاصه ختم كلام ٬ مردي ومردونگي بازار گرمي داشت

                                         نسرين كنعاني ((دبير انجمن))

             

   اينم يه نثر از خودم 

((تشنه محبت))

 اي نسيم دلربا

 اي روياي زيبا

 چگونه به فكر افتادي كه به درياي بيگانه دلم

 سر بكشي؟

 اين امواج تشنه محبتند

 اي دوست ...

 سالهاست در جست وجوي كسي همچون تو بودم

 تا تو را يافتم ...

 اي كشتي نجاتم!

 من مي دانم، مي دانم كه مرا درك خواهي كرد

 وبه زخم دلم مرحم خواهي گذاشت

 اي آرزوي من

 من از همه دل بريده ام وبه تو دل بسته ام

 نا اميدم مكن...

 اي آخرين اميد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 13:37 توسط کریم |

 

شب آمد، مرا وقت غريدن است
گه كار و هنگام گرديدن است
به من تنگ كرده جهان، جاي را
از اين بيشه بيرون كشم، پاي را
حرام است خواب.
بر آرم تن زردگون زين مغاك
بغرم بغريدني هولناك
كه ريزد ز هم، كوهساران همه
بلرزد تن جويباران همه
نگردند شاد.
نگويند تا شير خوابيده است
دو چشم وي امشب نتابيده است
بترسيده است از خيال ستيز
نهاده ز هنگامه پا در گريز
نهم پاي پيش.
منم شير، ‌سلطان جانوران
سر دفتر خيل جنگ آوران
كه تا مادرم در زمانه بزاد
بغريد و غريدنم ياد داد
نه ناليدنم.
بپا خاست، ‌برخاستم در زمن
ز جا جست، جستم چو او نيز من
خراميد سنگين، به دنبال او
بياموختم، از وي احوال او
خرامان شدم.
برون كردم اين چنگ فولاد را
كه آماده ام روز بيداد را
درخشيد چشم غضبناك من
گواهي بداد از دل پاك من
كه تا من منم،
به وحشت بر خصم ننهم قدم
نيايد مرا پشت و كوپال، خم
مرا مادر مهربان از خرد
چو مي خواست بي باك بار آورد
ز خود دور ساخت.
رها كرد تا يكه تازي كنم
سرافرازم و سرفرازي كنم
نبوده به هنگام طوفان و برف
به سر بر مرا بند و ديوار و سقف
بدين گونه نيز،
نبوده ست هنگام حمله وري
به سر بر مرا ياوري ، مادري
دلير اندر اين سان چو تنها شدم
همه جاي قهار و يكتا شدم
شدم نره شير ...
                ***
... روم زين گذر اندكي پيشتر
ببينم چه مي‌آيدم در نظر
اگر بگذرم از ميان دره
ببينم همه چيزها يكسره
ولي بهتر آنك،
از اين ره شوم، گرچه تاريك هست
همه خارزار است و باريك هست
ز تاريكيم بس خوش آيد همي
كه تا وقت كين از نظرها كمي  
بمانم نهان ...
                 ***
... از اين دم ببخشيدتان شير نر
بخوابيد اي روبهان بيشتر
كه در ره دگر يك همآورد نيست
بجز جانورهاي دلسرد نيست
گه خفتن است.
همه آرزوي محال شما
به خواب است و در خواب گردد روا
بخوابيد تا بگذرند از نظر
بناميد آن خواب ها را هنر
ز بي چارگي.
بخوابيد ايندم كه آلام شير
نه دارو پذيرد ز مشتي اسير
فكندن هر آن را كه در بندگي است
مرا مايه‌ي ننگ و شرمندگي است
شما بنده‌ايد...
(نيما يوشيج)
--------------------------

این حرف عشقولانه رو قبول دارم چون خودم تجربه کردم

 

 تركه داشته ماشينشو مي شسته ازش مي پرسن

 چرا از پلاك شروع مي كني مي گه آخه يه بار از سقف شروع كردم

 تا رسيدم به پلاك ديدم ماشين مال من نيست

 يه آقاي مي ره خياطي پارچه ميده به خياط مي گه

 من دو روز ديگه ميام شلوارم بايد آماده باشه نبينم بگي فاتحه داشتيم

 نمي دونم عروسي داشتيم نمي دونم حالم بد شده بود اصلا نمي خواد

 پارچه رو بده مي رم يه جا ديگه

 يه آقايي زنگ مي زنه مي گه الو اداره هواشناسي

 مي گه بله بفرماييد:

 مي گه آقا ديروز هوا خيلي خوب بود دست شما درد نكنه

علي دايي ميره اردبيل نون بگيره، چادر سرش مي‌كنه تا اونو نشناسن

تو صف خودشو مي‌چسبونه به يه خانم تپل خانومه ميگه:

علي ول كن منم رضازاده

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:45 توسط کریم |

************************************************************************************